السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)
1131
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)
« خيانت چشمها و امور پنهان در سينهها را مىداند . » « 1 » « خداوند براى كافران ، زن نوح و زن لوط را مثال زد كه همسر دو بندهء شايسته از بندگان ما بودند ولى به آنها خيانت كردند و شوهرانشان در پيشگاه خدا براى آنان كارى انجام ندادند و گفته شد : همراه داخل شوندگان وارد آتش شويد . » « 2 » 1867 - ( 1 ) عبدالرحمان بن سيّابه گويد : « پس از درگذشت پدرم - سيّابه - يكى از دوستان پدرم در خانهء ما آمد و در را كوبيد . من پشت در رفتم . او به من تسليت داد و گفت : آيا پدرت براى تو چيزى باقى گذاشت ؟ گفتم : نه . وى كيسهاى شامل هزار درهم به من داد و گفت : از آن به خوبى نگهدارى و سودش را هزينهء زندگى كن . من كيسه را گرفتم و با خوشحالى نزد مادرم رفتم و ماجرا را براى وى بازگو كردم . هنگام غروب نزد يكى ديگر از دوستان پدرم رفتم . او براى من اجناس سابرى خريد . سپس در دكانى نشستم و با فروش آن ، خداوند سود فراوانى روزىِ من كرد تا اينكه موسم حج فرا رسيد و به دلم افتاد كه به سفر حج روم ، از اين رو نزد مادرم آمدم و به وى گفتم : تمايل دارم به مكه بروم . مادرم گفت : اول درهمهاى فلانى را بپرداز . من هزار درهم را برداشتم ، نزد آن مرد بردم و به وى دادم به طورى كه گويا آنها را به وى مىبخشم . آن مرد گفت : شايد آنها براى تو كم بوده است ، پس در اين صورت بر آنها مىافزايم . گفتم : نه ، بلكه تصميم به حج گرفتهام و دوست دارم كه مالت را به تو بپردازم . پول آن مرد را پرداختم و به حج رفتم . پس از انجام مناسك حج به مدينه رفتم و همراه مردم به ديدار امام صادق عليه السلام شتافتم . امام عليه السلام در آن زمان بار عمومى داده بود و من كه جوان بودم ، در انتهاى مجلس نشستم . هركس از امام عليه السلام سوالى مىكرد و او پاسخ مىداد . وقتى مجلس خلوتتر شد ، با اشارهء امام عليه السلام نزديك رفتم . وى از من پرسيد : كارى دارى ؟ گفتم : فدايت شوم ! من عبدالرحمان بن سيّابه هستم . امام عليه السلام فرمود : پدرت چه شد ؟ گفتم : او درگذشت . امام عليه السلام از اين خبر اظهار تأسف و براى وى درخواست رحمت كرد ! سپس فرمود : آيا پدرت چيزى براى تو باقى گذاشت ؟ گفتم : نه . امام عليه السلام فرمود : پس از چه راهى حج انجام دادى ؟ من نيز ماجراى آن مرد را از آغاز براى امام عليه السلام بازگو كردم . امام عليه السلام فرمود : با هزار درهم وى چه كردى ؟ گفتم : به صاحبش بازگرداندم . امام عليه السلام فرمود : كار نيكويى كردى . آنگاه فرمود : آيا مايلى نصيحتى به تو كنم ؟ گفتم : آرى ، فدايت شوم ! امام عليه السلام انگشتان دستهايش را درهم فرود برد و فرمود : بر تو باد به راستگويى و امانتدارى تا اينگونه در اموال مردم شريك شوى . عبدالرحمان گويد : من به اين سفارش امام عليه السلام عمل كردم و بر اثر آن مالم به حدّى رسيد كه سيصد هزار درهم بابت زكات پرداختم . »
--> ( 1 ) . مؤمن 40 / 19 . ( 2 ) . تحريم 66 / 10 .